پایانه فروش ویژه پیشخوان (POS)

سامانه پشتیبانی و مرکز پاسخگویی کانون کشوری دفاترپیشخوان

اطلاعیه ها

تهیه پرینتر و سایر ملزومات دفاتر پیشخوان دولت

راهنمای اتصال به شبکه پیشخوان (SIN)

ملاقات حضوری

سیستم یکپارچه مالی و حسابداری دفاتر پیشخوان دولت

روابط عمومی کانون در تلگرام

telegram_pr.jpg


بدون شرح مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط Z.Pourrahmat   
دوشنبه, 15 مرداد 1397 ساعت 12:14

با توجه به شرایط امروز دفاتر شعر زیر تقدیم می گردد؛

 

صوفیی در خانقاه از ره رسید***مرکب خود برد و در آخر کشید

آبکش داد و علف از دست خویش***نه چنان صوفی که ما گفتیم پیش

احتیاطش کرد از سهو و خباط***چون قضا آید چه سودست احتیاط

صوفیان تقصیر بودند و فقیر***کاد فقراً ان یکن کفراً یبیر

ای توانگر که تو سیری هین مخند***بر کژی آن فقیر دردمند

از سر تقصیر آن صوفی رمه***خرفروشی در گرفتند آن همه

کز ضرورت هست مرداری مباح***بس فسادی کز ضرورت شد صلاح

هم در آن دم آن خرک بفروختند***لوت آوردند و شمع افروختند

ولوله افتاد اندر خانقه***کامشبان لوت و سماعست و وله

چند ازین صبر و ازین سه روزه چند***چند ازین زنبیل و این دریوزه چند

ما هم از خلقیم و جان داریم ما***دولت امشب میهمان داریم ما

تخم باطل را از آن می‌کاشتند***کانک آن جان نیست جان پنداشتند

وان مسافر نیز از راه دراز***خسته بود و دید آن اقبال و ناز

صوفیانش یک بیک بنواختند***نرد خدمتهای خوش می‌باختند

گفت چون می‌دید میلانش بوی***گر طرب امشب نخواهم کرد کی

لوت خوردند و سماع آغاز کرد***خانقه تا سقف شد پر دود و گرد

دود مطبخ گرد آن پا کوفتن***ز اشتیاق و وجد جان آشوفتن

گاه دست‌افشان قدم می‌کوفتند***گه به سجده صفه را می‌روفتند

دیر یابد صوفی آز از روزگار***زان سبب صوفی بود بسیارخوار

جز مگر آن صوفیی کز نور حق***سیر خورد او فارغست از ننگ دق

از هزاران اندکی زین صوفیند***باقیان در دولت او می‌زیند

چون سماع آمد ز اول تا کران***مطرب آغازید یک ضرب گران

خر برفت و خر برفت آغاز کرد***زین حرارت جمله را انباز کرد

زین حرارت پای‌کوبان تا سحر***کف‌زنان خر رفت و خر رفت ای پسر

از ره تقلید آن صوفی همین***خر برفت آغاز کرد اندر حنین

چون گذشت آن نوش و جوش و آن سماع***روز گشت و جمله گفتند الوداع

خانقه خالی شد و صوفی بماند***گرد از رخت آن مسافر می‌فشاند

رخت از حجره برون آورد او***تا بخر بر بندد آن همراه‌جو

تا رسد در همرهان او می‌شتافت***رفت در آخر خر خود را نیافت

گفت آن خادم به آبش برده است***زانک خر دوش آب کمتر خورده است

خادم آمد گفت صوفی خر کجاست***گفت خادم ریش بین جنگی بخاست

گفت من خر را به تو بسپرده‌ام***من ترا بر خر موکل کرده‌ام

از تو خواهم آنچ من دادم به تو***باز ده آنچ فرستادم به تو

بحث با توجیه کن حجت میار***آنچ من بسپردمت وا پس سپار

گفت پیغمبر که دستت هر چه برد***بایدش در عاقبت وا پس سپرد

ور نه‌ای از سرکشی راضی بدین***نک من و تو خانهٔ قاضی دین

گفت من مغلوب بودم صوفیان***حمله آوردند و بودم بیم جان

تو جگربندی میان گربگان***اندر اندازی و جویی زان نشان

در میان صد گرسنه گرده‌ای***پیش صد سگ گربهٔ پژمرده‌ای

گفت گیرم کز تو ظلما بستدند***قاصد خون من مسکین شدند

تو نیایی و نگویی مر مرا***که خرت را می‌برند ای بی‌نوا

تا خر از هر که بود من وا خرم***ورنه توزیعی کنند ایشان زرم

صد تدارک بود چون حاضر بدند***این زمان هر یک به اقلیمی شدند

من که را گیرم که را قاضی برم***این قضا خود از تو آمد بر سرم

چون نیایی و نگویی ای غریب***پیش آمد این چنین ظلمی مهیب

گفت والله آمدم من بارها***تا ترا واقف کنم زین کارها

تو همی‌گفتی که خر رفت ای پسر***از همه گویندگان با ذوق‌تر

باز می‌گشتم که او خود واقفست***زین قضا راضیست مردی عارفست

گفت آن را جمله می‌گفتند خوش***مر مرا هم ذوق آمد گفتنش

مر مرا تقلیدشان بر باد داد***که دو صد لعنت بر آن تقلید باد

خاصه تقلید چنین بی‌حاصلان***خشم ابراهیم با بر آفلان

عکس ذوق آن جماعت می‌زدی***وین دلم زان عکس ذوقی می‌شدی

عکس چندان باید از یاران خوش***که شوی از بحر بی‌عکس آب‌کش

عکس کاول زد تو آن تقلید دان***چون پیاپی شد شود تحقیق آن

تا نشد تحقیق از یاران مبر***از صدف مگسل نگشت آن قطره در

صاف خواهی چشم و عقل و سمع را***بر دران تو پرده‌های طمع را

زانک آن تقلید صوفی از طمع***عقل او بر بست از نور و لمع

طمع لوت و طمع آن ذوق و سماع***مانع آمد عقل او را ز اطلاع

گر طمع در آینه بر خاستی***در نفاق آن آینه چون ماستی

گر ترازو را طمع بودی به مال***راست کی گفتی ترازو وصف حال

هر نبیی گفت با قوم از صفا***من نخواهم مزد پیغام از شما

من دلیلم حق شما را مشتری***داد حق دلالیم هر دو سری

چیست مزد کار من دیدار یار***گرچه خود بوبکر بخشد چل هزار

چل هزار او نباشد مزد من***کی بود شبه شبه در عدن

یک حکایت گویمت بشنو بهوش***تا بدانی که طمع شد بند گوش

هر که را باشد طمع الکن شود***با طمع کی چشم و دل روشن شود

پیش چشم او خیال جاه و زر***همچنان باشد که موی اندر بصر

جز مگر مستی که از حق پر بود***گرچه بدهی گنجها او حر بود

هر که از دیدار برخوردار شد***این جهان در چشم او مردار شد

لیک آن صوفی ز مستی دور بود***لاجرم در حرص او شبکور بود

صد حکایت بشنود مدهوش حرص*** در نیاید نکته‌ای در گوش حرص

 

"مولوی » مثنوی معنوی » دفتر دوم"

روابط عمومی کانون انجمن های کارفرمایی دفاتر پیشخوان خدمات دولت و بخش عمومی

آخرین بروز رسانی در دوشنبه, 15 مرداد 1397 ساعت 13:46
 

افزودن نظر





کد امنیتی
بازنشانی

قدرت گرفته از جی‌کامنت فارسی ، ترجمه و بازنویسی : سی‌ام‌اس فارسی

منوی اصلی

ورود به تالار گفتگو



دستورالعمل ها و بخشنامه ها

logo-samandehi